بامبوها و خانه شیشه ای
یه روز بعدظهر که مامان خواب بود خواب که چه عرض کنم هرچند دقیقه میومدی میگفتی مامان فلان مامان بهمان و من التماس که بذار چند دقیقه بخوابم بلکه روزهای طولانی روزه داری بگذره
بعدش که بی خیال خواب شدم دیدم بد موقع داشتی میخوابیدی رو پای بابا و گفتم دیگه بیا پیشم بیدارم و اینا (دیر بخوابی شب 2به بعد تشریف میبری لالا)
تو هم که خودت بشدت علاقه داری به بیداری و از خواب (شکنجه
) فراری هستی
پذیرفتی و مشغول گشتن دنبال توپت بودی بابا هم کنارت منم تو آشپزخونه صدای قشنگت میومد که توپم زیر مبله برم بیارم برم بیارم بعد اون لحظه وحشتناک که صدای خورد شدن بلندی اومد و صدای بابا و جیغ تو
من عملا فلج شدم و بزور خودم رو رسوندم تو هال دیدم از رو مبل افتادی روی گلدون بامبوها و توی شیشه خورده ها بودی
هیچوقت تا عمر دارم این صحنه وحشتناک رو فراموش نمیکنم تا نفس میکشم خدارو به خاطر معجزه دوباره بخشیدنت بهم شکر میکنم حتی اگه تمام ثانیه ها باشه بازم کوتاهی کردم
انشالله که هیچ مادری اون لحظه هارو تجربه نکنه دستت کامل خون از سرت و توی موهات خون و شیشه میریخت پشتت خورده بود به چارپایه کنار گلدون و کبود و متورم .
خودت که ترسیده بودی و گریه میکردی منو هم میدیدی بدتر میشدی و نگران و مضطرب . ببخش مامان رو ولی واقعا نتونستم قوی و محکم باشم . تو عزیزترین و مهمترین منی جونم به جونت بستس .چطور میتونستم ببینم درد داری و آروم باشم .
از خدای مهربون خدای بخشندم رحمان و رحیمم میخوام به حق این شبای قدر، هیچ مادری درد کشیدن فرزندش رو نبینه . من حاضر بودم اون لحظه بجای یه دست هر دو تا دست خودم خونی و زخمی بود اصلا همه جونم ولی تو خوب باشی ولی تو گریه نکنی بخندی شیطونی کنی .
دخترکم همدمم مهربونم خداروشکر که خوبی و زخمات سطحی بود خدارو هزار مرتبه شکر
از اون روز داری مرتب برای همه تعریف میکنی خاطره رو با چنان آب و تابی با تاکید و تکرار
درس عبرت چیزی بود که تو از این اتفاق نگرفتی ابدا ، قاعدتا باید میگرفتی اما شواهد چیزی غیر از اینه
اما دیگر روزانه هامون :
به بابا میگی با
از خودش اینو شنیدی و تقلید میکنی
به منم جدیدا میگی مان یا مانی
مانی تورا قربان، آرزوی برآورده شدمی
داستان بچه غول رو از خودم ساختم و به داستان محبوب هر شب قبل خوابت تبدیل شده بچه غولی که خیلی گندس بچه ها راش نمیدن به بازی بعد یه روز توپ اصغر رو درخت گیر کرده رفته بیاره که خودشم گیر میکنه بچه غول میره نجاتش یه روز دیگه هم اکبر تو رودخونه گیر افتاده بازم همون داستان
بعدش بچه ها باهاش دوست میشن چند روز نیستش میرن خونش رو پیدا میکنن سرما خورده براش سوپ درست میکنن میبرنش مدرسه و ...
این خلاصه یه داستان بلند با جزییات متغیر در هر شبه 
دنبال عکساش هم میگشتی هی میگی سرچ کن ببینم، خداروشکر بچه غول وجود داره و چند عکس بود ازش
از زی زی گولو هم اینارو یاد گرفتی
وقتی بهت تذکر چیزی رو میدیم میگی باشد باشد
یا اینکه متاسفم نمیتوانم 
به سوپر مارکت چی میگی واقعا پیچیدس
بشدت ددری تشریف داری و هرکسی بخصوص بابا بخواد از خونه پاشو بذاره بیرون میگی منم میام یکم میام بابا کجا میری ؟ منم میام منم میام ....
مهربونترین مامانی واسه عروسکات الان دامنه خلاقیت بازیهات خیلی گسترده شده با بچه هات کلی بازی میسازی بهشون مرتب میگی عزیز گلم . جدیدا هم گفتی مامانم من برگشتم گفتی با بچمم
وزنت همچنان درگیر 12و نیم کیلو نهایت 12و هفتصده. مهم برای من سلامتیته که چکابی که دکتر زندیه برات نوشت خداروشکر سالم منی تو
این بود خردادانه هایمان
برای تابستون باید به فکر کلاسهای مشترک مادر و دختری باشیم هرچند قبل ماه رمضون میرفتیم باشگاه المیپک و عاشق خانوم رشیدی و تمرینات هوازیش بودی (بهمراه وزنه های 1کیلو در هر دست)
بازم با همیم تا ابددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد


بامبوها و خانه شیشه ای
