بارانباران، تا این لحظه 4 سال و 10 ماه و 29 روز سن دارد

بارانی از جنس من

دو ماه تا دو سالگی+ خاله زهره نی نی داره

باران من، دلخوشی این روزها سلام کلی چیز جدید بلدی که مامان تک تکشون رو میپرسته، تمام حرکات ریز و درشتت رو همه بچه های مهد از دستت در عذابن چنگ چنگ کردی همه رو بشدت معتاد این هستی که نای نای نگاه کنی و بخوابی مامان بالش مامان پتو مامان نای نای مامان ممه (این بود سیر خوابیدنت) مانلی صدام میکنی دیگه کلا بجز مواقعی که خرابکاری وحشتناک کردی میگی الی بارال دیاسی خیلی شیطون شده آب بازی از تفریحات مورد علاقه زمستانیت هستش آریانا همچنان با شدت و مصرانه در همه زندگی ما حضور داره غذا بهش میدی حتی باهاش دعوا هم میکنی میگی مامان آریانا ات آریانا جان رعایت کن حرمت نون و نمک نگه دار از بهترین اتفاقات این روزا این بود که خاله...
29 دی 1394

یکسال و نه ماهگی

سلام عزیزدلم بارون کوچیکم مهربونم چرا همه رو ات میکنی حتی مامان رو ؟ پاتیل(پاستیل) افیلا(پفیلا) آقام(آدامس) اقلی اقلی اقلی روزی هزاربار دنبالش میگردی و همه پسربچه ها و عروسکات تبدیل به اقلی شدن اسم خاله زهره رو یاد گرفته دووووووووووووره با کش و قوس میگی دیگه تمام کلمات رو بگیم میتونی ادا کنی بجز حروف ش س ز کسی بخواد بلند شه یا دستور بدی بلندش کنی میگی علی علی یعنی پاشو عروسکت رو میذاری رو پا لالایی میخونی تاب تاب میدی تاتی یادش میدی حموم میبریش گوشاشو خشک میکنی بهش غذا میدی فدات بشم تو چ مامان گلی هستی کم خواب و شیطونک منی   ...
15 آذر 1394

قصه های دو فسقل

در شهر قصه ما دو فسقلی زندگی میکنن که خیلی همو دوست دارن به محض دیدن هم نیششون باز میشه و واسه هم بال بال میزنن روزای اولی که پیش هم بودن فسقل کوچیک تر خجالتی بود و فقط با دهن نیمه باز و شایدم باز کامل به اون یکی که شیطون و بازیگوش و بلا بود نگاه میکرد . اما چندی نگذشت که هردو به موجوداتی با جیغ های بنفش و شیطنتهای بی پایان بدل شدن فربد قصه و باران خانوم ما به هم که میرسن اول لبخند میزنن بعد حمله میکنن که لپ همو بکشن یا موی دیگری رو و این داستان هر روز پر رنگ و پر رنگتر میشه حتی خواب و خوراک مناسبی هم پیش هم ندارن باران واسه فربد یه اسم مخصوص گذاشته اَقُلی این فربد یا اَقُلی ما روزهای اول خیلی مظلوم و ساکت بود اما ب...
26 آبان 1394

اولین گریه از سر دلتنگی

برای اینکه مشغول بشی و برای چندین ثانیه زمین بشینی یا دراز بکشی باید بهت فیلم و عکس نشون بدم اینبار فیلم خودتو با خاله طاهره دیدی دوباره گفتی طاره دیدیش و دوباره گفتی طاره بعد تو چشمای من زل زدی چشمات گرد شده بود و براق .برقش بخاطر حلقه اشک توی چشمات بود و با خودت میگفتی طاره طاره و اشکات سرازیر شد شر شر شر شر و هق هق هق هق دلم خیلی لرزید تحمل نداشتم دلتنگیتو ببینم بغلت کردم محکم و بدتر از قبل بغضت ترکید شماره طاهره رو گرفتم ولی فقط چندتا طاره گفتی نمیتونستی حرف بزنی اونم داغون کردی طفلی خیلی برام سنگین بود تحمل فهمیدن اینکه کاری نمیتونستم برای دل کوچولوت بکنم یه لحظه رفتم روزهای بعد و بعدتر ها . اگه دلت تنگ شه و بازم...
12 آبان 1394

انواع باران

اصولا باران انواع متفاوتی دارد من اما دو باران را سراغ دارم بارانی که هال مرا خوب میکند و از زمین به آسمان پرواز میدهد بارانی که حال مرا خوب میکند و از آسمان به زمین میبارد پ.ن: یک روز بارانی با عشق فراوان به تو
5 آبان 1394

آبان 94

سلام دخترم امید جونم نبض خونم کلی کارای جدید و کلمه های تازه یاد گرفتی باهوشترین من حتی مفاهیم انتزاعی حتی وجود باد که نمیبینیش باد که بهت میخوره یا درختارو تکون میده میگی بات آره رو خیلی خیلی خیلی زیبا میگی میگی بیا با حرکت دست که دستتو مشت میکنی شبای عزاداری هر نوحه ای که شنیدی سینه زدی و گاهی لا ب لاش سیابه سیابه میخوندی میا اسم ارمیاس کلمه های جدید: دوچرخه شُقُلات(شکلات) بالان(باران) آریانا (اسم عروسک ارمیا چیه؟ میگی آریانا) ناخن عمو معدت(عمو مهدی) آقا رقا (رضا) عقَل(عسل) آ (آره به زبان کردی . اینو یه هو در جواب سیب میخوری؟ گفتی آ ) قیافه من جلد پوشکت رو میندازی رو شونت و میگی بابای مامان با...
3 آبان 1394

مهر 94

باران پاییزی من سلام دیروز همینجوری اتفاقی ازت پرسیدم باران مامانو چقد دوست داری؟ گفتی ایقه با حرکت دست باورم نشد که درست شنیدم دوباره گفتم چقد؟ گقتی ایقه. وای خیلی خیلی خندیدم و بوست میکردم دوباره میگفتی ایقه ایقه سیاهه نارگیله آهنگای خندوانه رو اجرا میکنی و میرقصی (بروز ترین منی) به همه اسامی ییه اضافه میکنی باباییه مامانیه داداییه خاله ایه حتی امیریه هرچیزی بگیم بگو یه ق میذاری وسط حروفش و یه کلمه تحویلمون میدی به شدت علاقت هر روز به خاله دیدا بیشتر میشه و وابسته تر میشی بهش مربیت رو اینجوری صدا میزنی :بالِه (بهاره) خاله و اینا هم نداریم امروز واکسن 18ماهگیت رو با یه هفته تاخیز میزن...
5 مهر 1394

باران و بارانهای شمالی

اولین بار که دریا را دیدی با چشمان گرد و متعجب مستقیم رفتی به سمتش یعنی انگار مثل من خیلی زیاد تشنه اش بودی یعنی انگار بارها دیده بودیش و الان بعد مدتها آمده بودی دلت را به دریا بزنی دّری اسم دریا از زبان تو بود به بارانی که تمام چهار روز بارید میگفتی: آبه سفری شگفت انگیز برای باران کوچکم سوار هر ماشینی که شدیم گفتی نای نای و درخواست موزیک کردی سوار هواپیما که شدیم فکر کردی بزرگترین تاب تاب دنیاس و بلند بلند میگفتی تاب تاب ععآسی آهنگ پیرمرد مهربون رو برای همه همسفران میخوندی و با هر نوع موسیقیی میرقصیدی عاشق درختهای پرتقال ویلا شده بودی و با اشتیاق میخوردی مثل لیموی سبز تازه ترش که خیالت هم نیست که ترش یعنی تررررر...
29 شهريور 1394

یکسال و نیم

سلام زیباترین هدیه خدا مهربونترین دختر دنیا فرشته ترینه فرشته ها یکسال و نیم داره میشه که تو وارد زندگیم شدی بیشتر اوقات شبا نمیذاری خوب بخوابم روزا شیطنت میکنی و چنگ و ناخن و گاز و ... بیشتر اوقات وقتم مال توه بیشتر اوقات فکرم مشغول اینه که چطور خوب باشی و خوب باشم اینا همش بیشتر اوقاتن اما بهترین اوقات هم هستن میدونستی؟ وقتی صورتم رو به نرمی لپات میکشم هیچی دیگه از خدا نمیخوام جز اینکه همیشه تنت سالم باشه و برام بخندی خیلی خیلی دامنه کلماتت گسترده شدن و هرچی بگیم میگی عاشق این روزای بچه کوچولوهام هی تند تند با حرکات دست و اشارت برامون حرف میزنی اما ناراحت میشم هی ازت بپرسن و اینکه نکنه ناراحت شی که نتونی جواب...
2 شهريور 1394

طوطی سخنگو

بارانم فرشته مامانی سلام هی سرت رو کج میکنی نگام میکنی یه هویی خوب من تاب و توان ندارم غش میکنم از خوشحالی هی سرت رو کج میکنی لُپ بوس میکنی یه هویی خوب من اون لحظه چیکار کنم قلبم نایسته از شادی هی صدای همه حیوانات و جدیدا الاغ و مرغ و خروس رو در میاری چه کنم آخه؟ هی هر چی بهت بگیم تازگیها یاد گرفتی مثل طوطی میگیش با اشکالاتی البته چه بگم آخه؟ به ارمیا میگی ارما عمّه آلّه طالّه همه با فتحه ممد رو هم میگی دایی ممد وای عاشق این روز بودم که کلمه هارو تکرار کنی نه گفتنت چقدر محکم و رساست میگم باران دیگه نم نم نمیخوری میگی نه (کمی هم با عصبانیت) بازیها و حرکات خاصی داری با لب و لوچه همچنان عاشق ناف هستی به...
7 مرداد 1394