بارانباران، تا این لحظه 4 سال و 8 ماه و 25 روز سن دارد

بارانی از جنس من

به نام خدای مهربون

 

خدای خوبم فرزندم رو از تو هدیه گرفتم خودت

 

نگهدارش باش

پاییز 97

سلام دختر مامان، امید جونم ،مامان تنبلت رو ببخش که اینهمه وقت برات چیزی ننوشتم، الان تو خونه ربابه کمالی هستیم و یه اتاق جدید داری و کلی خانوم تر شدی یه مدت مهد کنار اداره میومدی ولی دوباره طی جلسه ای به این نتیجه رسیدیم که صبح ها ببرمت پیش مامان جون و عصر برگردیم خونمون خاله هدی و طاهره هم بیشتر اوقات نوبتی پیشمونن یه همسایه توپولی هم داریم که میاد گاهی باهم بازی میکنید(امیر مهدی)
11 آذر 1397

روزانه

سلام باران روزای اردیبهشتیم باران بهار باران زیبا چه خوب که وقتی بارون میاد من تورو دارم کنارم چه خوب که تو این هوای دلپذیر اردیبهشت با هم پیاده روی میکنیم و شعر میخونیم و میخندیم چه خوب که تو یه نقاش کوجولویی که مثل من کنار من روی بوم نقش میزنی چه خوب که پیانو دوس داری که خودت میری روشن میکنی تمرین میکنی و لذت میبری هنرمندم خاص ترین بازم چه خوب که کتاب قصه جای گوشی رو گرفته و همیشه شبا تو بغل من در حال گوش کردن به داستانهای جورواجور میخوابی( داستان مورد علاقه جدیدت: دیو و دلبر :) به کرات و بدون خستگی) از امروز صبح مثل یه فرشته کوچولو خودت رفتی دستشویی صورت شستی لباس عوض کردی قربون قیافه قشنگت بشم مخصوصا با عینک قاب س...
9 ارديبهشت 1397

چهارشنبه سوری+ فریبرز

سلام بهارم بارانم رویش دوباره همه گلهااااا وقتی به من میگی مامان تو همه نفس هام دوست دارم چطور ضعف نکنم چطوررررر وقتی میگی تو بهشت دنیاهامی قربون نوشته هات برم که اسم خودت را داری یاد میگیری کلی شعر دعای فرج اشعار مولانا و حافظ و نقاشی های خاص و زیباااات همه چیز تمومم مهربون مامان رفتیم بازار عید باهم کلی خرید جیگیلی میگیلی داشتیم و بهترین خرید با اختلاف زیاد فریبرز لاک به پشتیان هستن  یه فسقلی که اندازه انگشت کوچیکس خیلی تنبله و خیلی مظلوم چون هر چند دقیقه یه بار برای تست زنده بودنش با لیوان اونقدر روش آب میریزی که مجبور میشه شنا کنه و اثبات کنه زندس دخترک من بشدت تو این روزا حساس شدی به لباس های مامان جون ( روسری دا...
23 اسفند 1396

سلام دوباره، دانشمند کوچولوم + خانه جدید

دخترم امیدم بارانم سلام به روی ماهت مامانی رو ببخش که یه مدت نبودم ولی میدونی که عشق ناب و محض منی ، بدون که دستات رو گرفتن تو بغل محکم فشارت دادن بهشت رفتن منه این چند ماه کلی چیزای زندگیمون عوض شده یه خونه دو نفری جدید داریم مخصوص خودم و خودت با همدیگه کلی روزای سخت رو از سر گذروندیم و خداروشکر الان تو خونه خوشگل جدیدمون خوشحالیم، همسایه علی کوچولو و مامان مریمش که دوست مامانه شدیم و حسابی باهم بازی میکنید و دوست خیلی خوبیه علی مهربون دانشمند کوچولوم شدی و خانوم دکتر برات عینک تجویز کرده، باید مرتب عینک رو بذاری تا انشالله زودی خوب بشی قیافت خیلی بامزه تر شده نفس من اینقدربهت میاد که نگووووووو کلی خانوم شدی و این ماه ت...
6 اسفند 1396

مهر و مهد

سلام بر خانوم کوچولوم باران مامان عزیزدلم خوب باشی همیشه ایام روز اول مهر و افتتاحیه خانه کودک باران کوچولوی منم دوباره به مهد کودک رفت اینبار یه مهد خوب و البته عالی . خداروشکر همه چیزش مناسب و در حد دختر باهوش و نازنین منه بماند که دو هفته اول صبحها با گریه بیدار میشدی و با گریه از من جدا میشدی اما چند جلسه که از در پشتی و قسمت اسباب بازیا رفتیم بهتر شدی و کم کم عادت کردی خودت میگفتی بهشون زنگ بزن در پشتی رو برای من باز کنن :) الانم بیدار که میشی میگی مامان نریم تو نرو اما با دلایل منطقیی که برات میارم راضی میشی  تو همه بازیهات با آرش رباب نیکا نیکا2 لیلی و... نقش مربی رو داری ...
23 مهر 1396

بازیانه ها

سلام مهرم ماهم جانم روحم امیدم مامان به کمک یه کتاب صد و یک بازی رو پیدا کرده که خیلی خیلی خیلی باحالن و هر روز عصر بعد از ساعت 5 دو سه تاش رو اجرا میکنیم باورم نمیشه واسه یه بازی ساده مثل بگرد و پیدا کن یا بستن پامون با روسری و خرگوشی پریدن اینهمه ذوق میکنی باورم نمیشه این میزان خوشحالیت اما یاد بچگی های خودم که میفتم میبینم چیزی که بیشترین خاطرات ازش مونده برام بازیهایی بوده که دوست داشتم . پس تا اونجایی که بتونم و در توانم باشه همه سعیم رو میکنم که فقط خاطرات خوب برات بمونه
7 شهريور 1396

مهدانه (کنسلیش)+ امتیاز دهی های مامان و بابایی+ غزل خوانی

سلام بر باران روزهای گرم و تابستانیم دختر خوبم امیدوارم همیشه ایام سلامت باشی و شاااااااااااد لبت به خنده باز شه همیشه این روزا دوباره مهدکودک میری جان دل مامان (سرزمین کودکان ایلامی) کوچه پشتی مسجد جامع از خدا کمک میخوام که اذیت نشی بهت خوش بگذره و کلی چیزای خوب خوب و دوستای گل پیدا کنی مهربونم دیشب تو واسه من لالایی میخوندی و قصه روباه و گرگ تعریف میکردی خوابم برده بود بعد برگشتم دیدم دستت رو انداختی رو شونم و بیداری سفت بغلت کردم و تو بغلم خوابیدی هر چندبار امتحان کردم و رو تختت گذاشتمت دوباره نصف شب نشستی تو تخت و گفتی اونجا پیش خودت میخوابم و بابارو دوباره فرستادی رو زمین مامان بابا یه برگه درست کردن چسبوندن به دیوا...
7 مرداد 1396

تیر96

بارانم سلام مامانی دیشب واسه اولین بار جدا از مامان خوابیدی واسه اولین بار از سه سال و چهارماه قبل تا حالا وای خیلی سخت بود برام خونه باران کوچولو موندی دختر دوست بابا اون کلاس چهارم ابتداییه ولی خیلی مهربون و دوست داشتنی هر دو دست به یکی کرده بودین و همش میگفتین نه نه نمیاد میمونه میمونم نمیام و... بالاخره موندگار شدی و شبو اونجا خوابیدی فقط یه مرتبه قبل خواب به خاله شیما گفتی عمو منو میبره پیش مامان ؟ اونا هم گفتن نه فردا میریم تو هم گفتی باشه و همین  فک میکردم وابسته تر از این حرفا باشی اما خوشحالم از مستقل بودنت قربون تجربه های جدیدت من حرفایی که در اثر معاشرت با بزرگترها یاد میگیری جالبن مثل خدا ب...
12 تير 1396

احساسات کوچکِ بزرگانت

بهترین بهترین بهترین لحظه ای که از تولدت تا الان تجربه کردم دیروز بود وقتی که طبق معمول دنبال بابا راه افتاده بودی و رفتی خونه بابا حاجی . قبلش من گفته بودم عضله پشتم درد میکنه و قفله . برخلاف دفعات قبل دیدم که زود برگشتی و از دم در هال گفتی اونجا همش گفتم مامان مامان و بعد زودی اومدی بغلم کردی و گفتی مامان خوب شد پشتت؟ وااااااااااااااااااااای نمیدونی نمیدونی نمیدونی بهترین حس دنیا بود دلسوزیت نگرانیت مهربونیت یه حس عشق خالص ناب آسمونی . بعد اونم شروع کردی به ماساژ با بوکسهای کوچیکت (ماشالله به زور دستت کلی هم خوب شدم و ذوق کردی) من فدای قد و بالا و قلب با محبتت دخترم همدمم همیشگیم اینکه احساساتت رو نشون میدی و اینقدر بزرگ شدی برام از ...
3 تير 1396

بامبوها و خانه شیشه ای

یه روز بعدظهر که مامان خواب بود خواب که چه عرض کنم هرچند دقیقه میومدی میگفتی مامان فلان مامان بهمان و من التماس که بذار چند دقیقه بخوابم بلکه روزهای طولانی روزه داری بگذره بعدش که بی خیال خواب شدم دیدم بد موقع داشتی میخوابیدی رو پای بابا و گفتم دیگه بیا پیشم بیدارم و اینا (دیر بخوابی شب 2به بعد تشریف میبری لالا) تو هم که خودت بشدت علاقه داری به بیداری و از خواب (شکنجه ) فراری هستی پذیرفتی و مشغول گشتن دنبال توپت بودی بابا هم کنارت منم تو آشپزخونه صدای قشنگت میومد که توپم زیر مبله برم بیارم برم بیارم بعد اون لحظه وحشتناک که صدای خورد شدن بلندی اومد و صدای بابا و جیغ تو من عملا فلج شدم و بزور خودم رو رسوندم تو هال دیدم از رو مبل اف...
27 خرداد 1396